
اولین بار عمرم بود میرفتم تو هیئت و به حرفای سخنران گوش میکردم.. خو کسی ام نبود ک باش حرف بزنم..
شب دهم سخنرانه داشت میگفت دعا کنیم آخر عاشورای عمرمون نباشه تو ذهنم گذشت که کوووو تا آخرین عاشورای عمرم من هنو کلی کار دارم..
فردا صبحش شنیدم یکی از اقوام تصادف کردن خانومش فوت کرده سی ساله بود با سه تا بچه... دیدم بعله مرگ نزدیک تر از این حرفاس.. جالب تر از همش خوابی بود که شب قبلش دایی دیده بود.. ینی اگر بهشون میگف اوضاع فرقی میکرد؟؟؟
نمیدونم...
....................
امروزم که بعد از مدتها رفتم یونی تو اتوبوس رو به موت شدم داشتین بی من میشدین
ولی شانس اوردین یه دوست به دادم رسید و من الان سالم و سلامت در خدمتتون هستم
همین دیگه..
برچسب:
نویسنده: نوید نوروزی