من هنوز آماده نیستم.. کلی کار نکرده دارم..
دور خودم میچرخم نمیدونم چیکار کنم...خیلی بده تو این لحظه های سختم کسی رو ندارم کنارم باشه..
وسط گریه خودم به خودم نهیب میزنم که قرار بود قوی باشی .. قرار نبود حتی خودت اشکتو ببینی..
باز تو دلم یه صدایی میگه خب توام یه تحملی داری.. تظاهر کردن سخته..
نمیدونم خوبه یا بد .. فقط تنها حسی که الان دارم ترسه.. تس از گنگ بودن اون چیزایی که قراره اتفاق بیوفته
چقد بده این بلاتکلیفی..
از مواجه شدن با بقیه میترسم.. بخصوص بابا...
جالبه... کسی که باید پشتم باشه ولی...
هرچی بیشتر مینویسم بیشتر به درک کلمه ی بدبخت میرسم... نمیخوام بگم بدبختم ولی انگار زیاد خوشبخت هم نیستم...
برچسب:
نویسنده: نوید نوروزی