رفتم سفر نمیگم بد گذشتا خوش گذشت ولی فقط روز اول.. از فرداش پشیمون شدم که رفتم هی میگفتم زودتر بشه برگردیم خسته بودم همش خواب بودم پا میشدم یه چیزی میخوردم باز میخوابیدم صابخونه ای که خونش بودیم چندتا گربه داشت یه گربه ش مدل من بود تایم خواب و بیداریش ینی با گربه هه میرفتیم تو اتاق میخوابیدیم 11 ظهر بیدار میشدیم میرفتیم پایین ناهارو صبحانه رو یه وعده میکردیم میخوردیم باز میرفتیم بالا دوباره میخوابیدیم تا عصر یا دیگه شب ساعتای 8 میومدیم چیزی میخوردیم یا میرفتیم بیرون یا برمی گشتیم تو اتاق میخوابیدیم یا هم کتاب میخوندم کلا اتفاق خاصی نیوفتاد هوا هم حسابی گرم بود بیرون نمیشد رفت ذوب میشدی از گرما دلم برا شهر خودمون تنگ شد حسابی و البته آدمای شهر خودم
تصمیم هم گرفتم دیگه خانوادگی سفر نرم یا حداقل با جوونا برم اخه آدم بزرگا اخلاقای خاصی دارن و جالبه که طبق روال اونا چیش نری ناراحتم میشن اصلا نه انگار که اومدیم سفر..
البته سفر برای من یه معنی بیشتر نداره برم یجا دریا داشته باشه همش بخوابم شبم برم کنار آب همین خرید و تو شه خودمونم میشه انجام بدیم ولی خواب و استراحت نیست دیگه
دقیقا از دیروز که برگشتیم شب مامان بابا بقیه رو دعوت کردن باغ که من نرفتم امروز ظهرم از شهرستان مهمون اومد دیگه الان فرصت کردم یکم بشینم ببینم من نبودم تو دنیای مجازی چه خبر بوده.. نه گوشی برده بودم نه لبتاب کلا از همه چی دور بود
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۶ساعت 16:19 توسط m.ch |
برچسب:
نویسنده: نوید نوروزی
تاريخ: دوشنبه
9 مرداد
1396 ساعت: 12:42