زود به همه چی عادت میکنه
یا لااقل من این جوری ام
زود خودمو وفق میدم با شرایط و زود تحت تاثیر محیط قرار میگیرم
مثلا دیروز خونه ی مامان بزرگم عکس آقاجونمو نگاه میکردم به این فکر میکردم چقدر زود گذشت و از اون همه گریه و آه و غصه چیزی نمونده جز فاتحه ای شب های جمعه عادت کردیم به نبودنش
یا امروز ظهر تنها توخونه گرسنه بودم نمیتونستم غذا بخورم..
منی که تا قبل از رمضان و برگشتنم به اینجا همیشه یا بیرون غذا میخوردم یا تنهایی تو خونه.. ولی از وقتی اومدم اینجا عادت کردم دور هم باشیم سفره پهن کنم بچه ی داداش دور و برمون راه بره هی بیاد روپام بشینه باز بلند بشه به هم بریزه اعصابمو خورد کنه...
حالا که چند روزه تنهام این مدلی تنها غذا خوردن بهم نمیچسبه
تا ماشین بود سرکوچه ام با ماشین میرفتم تنبلی رو به اوجش رسونده بودم ولی الان همه ی مسیرایی که اتوبوسا میرن و بلدم
عادتم شده پیاده روی
تو این خونه صبح که بیدار میشم طبق عادت گلدونا رو آب میدم گردگیری میکنم درختای تو حیاطو آب میدم .. رو بالکن میشینم و از ته دل خوشحالم که این خونه تحت تاثیر خونه های کناریش دست خوش کوبیدن و آپارتمان شدن نشده...
ولی بازم با همه ی این حرفا با همه ی این لذت ها با همه ی این قشنگی ها دلم میخواد دوباره زندگی خودمو داشته باشم چون اونجوری بیشتر عادت دارم.. میخوام برا خودم باشم و هرازگاهی مثل قبل پیش خانواده ام باشم... آخه انگار بابا ایناهم باز الان فکر میکنن بامن باید مثل قبل رفتار کنن یه محدویتای عجیب غریب که میدونم دست خودشون نیست... یه محبتای عجیب غریب...
یه چیز جالبی ام که هست اینه که بابا همیشه بچه ی داداشو اشتباهی به اسم من صدا میزنه یه نفر بهم گفت چون از نظر بابات تو هنوز بزرگ نشدی و براش همون دختر کوچولوی قدیمی .. اینو دوس دارم که برا بابام همیشه اون مریم کوچولوی گذشته ها باشم مطمئنم اونجوری بیشتر دوسم داره
روزی که داشتن میرفتم ازم پرسید پول نمیخوای گفتم نه دارم.. بازم کارت پولشو داد گفت شاید لازمت بشه.. دلم از این حمایتش از این که هنوزم مثل قبل به فکرمه و حواسش بهم هس گرفت.. دوس داشتم بغلش کنم سرمو رو شونش بزارم گریه کنم ولی همیشه یه دیوار غرور بین ما بوده و جلوی ابراز احساساتمونو گرفته..
اینو هیچ وقت یاد نگرفتم که چطور مثل همه ی دخترا پر از احساسات رنگی رنگی باشم.. بنظرم اونجوری شکننده میشم و اون احساسات به کار من نمیاد من باید خیلی سخت و مقاوم باشم نباید وابسته باشم
رفتن برام سخت میشه غیر از این باشه...
البته از عید به بعد که یه چیزایی بین من و ... رو شده واقعا احساساتم تغییر کرده..اونم همینطور
همش بهش میگم تو اون ادم قبل نیستی میگه همیشه جلوی خودمو میگرفتم که احساسات واقعیمو نشون ندم بهت میترسیدم از برخوردت ولی دیگه نتونستم پنهون کنم...
کلا جفتمون یه ادم دیگه شدیم
جالبه اینم یه تغییره که خیلی اثر خوبی داشته
امیدوارم حالا حالا ها همینچجوری بمونه..نمیگم همیشه چون هندیه ..ولی حالا حالا ها باشه
برچسب:
نویسنده: نوید نوروزی